تحلیل و معرفی سریال و فیلم‌های‌ مطرح جهان

  • ژانر:درام, ترسناک, علمی تخیلی
  • کارگردان:Hiroshi Teshigahara
  • نویسنده:Kôbô Abe , Kôbô Abe
  • زبان:Japanese, German
  • ستارگان:Tatsuya Nakadai, Mikijirô Hira, Kyôko Kishida, Miki Irie
  • مدت زمان:124 دقیقه
  • امتیاز:8.0 از 7,150 رای
  • تاریخ انتشار:9th June 1967
the-face-of-another

خلاصه داستان:

فیلم چهره دیگری 1966 the face of another اثر هیروشی تشیگاهارا با بازی تاتسویا ناکادای و ماچیکو کیو و ایجی اوکادا

پس از آن که دو غول بزرگ ژاپنی در ادبیات و سینما، در سال 1964 شاهکاری بی‌نظیر به نام  زنی در ریگ روان را رقم زدند، به فاصله دو سال تصمیم گرفتند تا شاهکاری دیگر را به مخاطبانشان عرضه کنند، تا اینبار نیز، هم دغدغه ها و افکارشان را در قالبی تصویری نمایان کنند و هم بینندگان را به فکری عمیق فرو ببرند.

بی شک کوبو آبه یکی از سردمداران مکتب وجودی در ادبیات، در قاره آسیا است، و علاقه او به سینما و فیلمنامه نویسی و همکاریش با هیروشی تشیگاهارا، اتفاقی نادر و ماندگار در سینما بوده، حال آن که خود تشیگاهارا نیز دغدغه هایی هم سو با آبه را داشته و کارگردانی کار بلد نیز بوده است.

آبه در بیشتر آثارش دست روی بحث وجودی انسان ها و یا همان اگزیستنسیالیسم گذاشته است و نگرانی او درباره  هویت از دست رفته ژاپنی های پس از جنگ، در آثارش موج می زند.

آثاری که هم می توانند باعث شگفتی شود و هم می توانند کوبنده و عمیق باشند.

فیلم چهره دیگری، یکی از شاهکارهای تشیگاهارا و سینمای جهان، بر اساس رمانی به همین نام اثر کوبو آبه ساخته شده است.

فیلم آن قدر در مضمون مهم و تاثیرگذار است که شاید فرم ساختاری آن به چشم نیاید و بیننده تمام قد درگیر موضوع مورد بحث فیلم قرار گیرد و این در حالی است که فیلم از لحاظ فرمی و شکل گیری شخصیت ها و سیر روایت داستان نیز در سطح بالایی قرار دارد.

چهره دیگری، موضوعی را مطرح می کند که به اندازه زندگی و وجود تک تک انسان های روی کره زمین می تواند مهم باشد.

بحث هویت و خودشناسی، و البته تحت  تاثیر قرار گرفتن در شرایط مختلف و تصمیم گیری بر اساس ظاهر که به دور از فکر و اصالت است، موضوعی است که همگان می توانند درگیر آن شوند و یا خیلی ها درگیر آن هستند، و باید دید که چگونه در قبال این موضوع عکس العمل نشان میدهند.

فیلم چهره دیگری، تصویری از دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم، دنیایی که شاید، همه مردم در آن با نقابی روی صورتشان زندگی می کنند

اوکویاما که صورتش را در یک سانحه آتش سوزی از دست داده با استفاده از بانداژ آن را می پوشاند.دکتر هیرا به اوکویاما پیشنهاد می دهد از ماسکی که بر اساس چهره شخصی دیگر ساخته شده استفاده کند تا بتواند در جامعه کارهای روزمره اش را بگذراند و…

به قلم: “عباس نصراللهی”

تاریخ ارسال : ساعت ۱۷:۰۵ در تاریخ ۲۰ دی ۱۳۹۹ تعداد نظرات : بدون نظر
  • ژانر:اکشن, درام
  • کارگردان:Kihachi Okamoto
  • نویسنده:Shinobu Hashimoto , Kaizan Nakazato
  • زبان:Japanese
  • ستارگان:Tatsuya Nakadai, Michiyo Aratama, Yûzô Kayama, Yôko Naitô
  • مدت زمان:120 دقیقه
  • امتیاز:8.0 از 9,454 رای
  • تاریخ انتشار:1st July 1966
-poster-The-Sword-of-Doom

خلاصه داستان:

فیلم شمشیر عذاب شاهکار مشترک کیهاچی اوکاموتو و تاتسویا ناکادای

رینوسوکه (تاتسویا ناکادای) یک سامورایی بی‌رحم است که شب قبل از یکی از مسابقه‌های مهم‌اش در مدرسه‌ی شمشیرزنی، با درخواست همسر رقیبش، مبنی براین‌که از مسابقه صرف‌نظر کند، مواجه می‌شود. او در ازای این درخواست، بودن با زن را طلب می‌کند و زن نیز این موضوع را می‌پذیرد، رینوسوکه زن را به دست می‌آورد و در مسابقه همسر زن را نیز می‌کشد.

داستان جذاب فیلم شمشیر عذاب در همان دقایق ابتدایی فیلم تمام و کمال تعریف می‌شود و پس از رخ دادن اتفاق بزرگ، همه‌ی عوامل در خدمت عذاب‌های رینوسوکه هستند. او که برای خود مقام و منصبی داشته، از همه‌جا طرد شده و زنده‌گی نکبت‌باری دارد، پس برای پول در آوردن با یک گروه از سامورایی‌های دیگر، دست به آدم‌کشی می‌زند، او از مقام یک ارباب و شمشیرزن قهار، به مقام یک دله‌دزد و آدم‌کش دون‌پایه رسیده است.

در یکی از سکاسن‌های درخشان فیلم، بناست تا گروه دست به کشتن شخصی خاص بزنند، آنها در میانه راهی خلوت و برفی، موفق به متوقف کردن آن شخص و حمل‌کننده‌هایش می‌شوند، رینوسوکه که هم‌چنان خود را برتر از دیگران می‌داند، جدا از گروه حرکت می‌کند. اما آن‌ها به ناگاه متوجه می‌شوند که به اشتباه استاد مدرسه شمشیرزنی آن شهر را متوقف کرده‌اند. پس دیگر چاره‌ای نیست تا جنگی عمیق سربگیرد، جایی که استاد شمشیرزنی با بازی درجه یک توشیرو میفونه در زیر بارش شدید دانه‌های برف و در پیاده‌سازی بی‌نظیر کیهاچی اوکاموتو از صحنه‌ی درگیری،  همه‌ی افراد گروه را می‌کشد و رینوسوکه را که آن‌طرف‌تر ایستاده نمی‌بیند.

رینوسوکه با بازی درخشان تاتسویا ناکادای در گوشه‌ای ایستاده و اکنون خود را یک دائم‌الخمر و دزد می‌داند، جرات این را پیدا نمی‌کند که با استاد مقابله کند، زیرا اقتدار و پای‌بندی استاد را به وضوح دیده است و با این‌که می‌داند(خود استاد اذعان کرده است) روش شمشیرزنی خاصش را استاد بلد نیست، اما دستش روی شمشیر می‌لرزد، نه برای آن‌که شمشیرزنی بلد نیست، بلکه برای آن‌که تمام اصول و قواعد را زیرپا گذاشته و تبدیل به آدمی بی‌قید و بند شده، آدمی که تنها به شمشیرش اعتماد دارد و شمشیرش نیز تنها به کشتن، و اینجاست که درستی و صلابت استاد باعث لرزش دست رینوسوکه‌ی قهار روی شمشیرش می‌شود. جایی که اصالت و انسانیت از دست رفته است.

این تکه‌ای از فیلم شمشیر عذاب

شاهکاری تمام‌قد از کیهاچی اوکاموتو است.

به قلم: “عباس نصراللهی”

تاریخ ارسال : ساعت ۱۷:۰۲ در تاریخ ۲۰ دی ۱۳۹۹ تعداد نظرات : بدون نظر
  • ژانر:درام, تخیلی, ترسناک, رازآلود, تریلر
  • کارگردان: Robert Singer
  • نویسنده:Eric Kripke
  • زبان:English
  • ستارگان:Jared Padalecki, Jensen Ackles, Misha Collins
  • مدت زمان:44 دقیقه
  • امتیاز:8.4 از 382,886 رای
  • تاریخ انتشار:13th September 2005
supernatural-67Impala

خلاصه داستان:

سریال سوپرنچرال برای 15 فصل در مورد خدا زیاد صحبت کرد اما او را خیلی خوب نمی شناخت

سریال سوپرنچرال سرانجام ماه گذشته پس از پخش 15 فصل آن و اندکی تأخیر در تولید فصل آخر به دلیل COVID-19 به پایان رسید. به نوعی معجزه است که ما دین (جنسن آکلز Jensen Ackles ) و برادر کوچکترش سم (جرد پادالکی Jared Padalecki ) را برای مدت طولانی به دست آوردیم و اینکه آنها در بهشتی که هر دو شایسته آنها بود پس از یک زندگی صرف مبارزه با همه چیز، از انواع هیولاها گرفته تا دشمنان کیهانی از نظر کتاب مقدس، به پایان رسیدند.

پس از آن که تماشای قسمت آخر را تمام کردم، به فکر افتادم که در طول سال‌ها، نمایش چقدر تغییر کرده است. (در ابتدا قرار بود این سریال در 5 فصل به پایان برسد) تفاوت فاحشی بین پنج فصل اول وجود دارد – که بیشتر روی انتقام مرگ مادر برادران وینچستر، جنسن آکلز و جرد پاداکلی تمرکز داشت – و ده فصل آخر.

بسیار خلاصه، مادر آنها توسط شیطانی که برای لوسیفر (فرشته‌ای که به انسان تعظیم نکرد) کار می‌کرد، کشته شد. آنها در فصل پنجم با شیطان روبرو می‌شوند و آن را شکست می‌دهند و آخرالزمان کتاب مقدس دفع می‌شود. قرار بود همین جا قصه به پایان برسد. اما طرفداران پرشور این برنامه اصرار داشتند که فصل ششم و پس از آن بقیه فصول تمدید شود.

سم و دین وینچستر به شکار ارواح و هیولاها ادامه دادند. اما با توجه به اینکه سوپرنچرال یک سریال پلیسی یا جنایی نیست در واقع موضوع شکار به تنهایی برای سرگرمی هواداران کافی نبود، برادران وینچستر برای ادامه به یک “بد بزرگ” احتیاج داشتند. بنابراین، مجریان برنامه دست به کار شدند. آنها عمیق‌تر به مذاهب مسیحیت و یهودیت پرداختند. سم و دین با لویاتان‌ها، فرشتگان سقوط کرده و “پادشاه جهنم” (که به طور تکان دهنده‌ای لوسیفر نیست بلکه شیطان دیگری به نام کراولی است) جنگیدند. آنها همچنین به عوالم برزخی و موازی روی آوردند، سرانجام نویسندگان متوجه یک بد بزرگ شدند که می‌توانستند مدت‌ها به آن بچسبند – خدا.

من در اینجا قصد ندارم به جزئیات زیادی بپردازم: بیش از 300 قسمت اطلاعات با ارزش وجود دارد. با این حال، اجازه دهید خلاصه کنم:

خدا (که در محدوده جهان ماوراطبیعه به شکل انسانی به نام چاک ظاهر می‌شود) “نور” جهان بود. او همه چیز را خلق کرد (از جمله جهان‌های موازی)، بنابراین مورد علاقه و پرستش قرار گرفت اما او همچنین یک خواهر به نام آمارا داشت که “تاریکی” بود. او به برادرش حسادت می‌کرد و به دنبال نابودی همه چیزهایی بود که ساخته بود. آنها درمورد اینکه چه کسی خوب و چه کسی شیطانی است درگیر جنگ و جدایی می‌شوند و همه دنیا را در معرض خطر قرار می‌دهند، که ظاهراً – به هر حال در تفکر نمایش – برای سالم ماندن به تعادل روشنایی و تاریکی نیاز دارد.

برادران وینچستر وارد می‌شوند. آنها لوسیفر را برای جنگ باز می‌گردانند (زیرا این ظاهرا جهانی است که در آن هیچ کس واقعاً نمی‌میرد) در عوض، او نفیلم، جک را خلق می‌کند و در یک نبرد طبیعت در برابر طبیعت، جک توسط برادران وینچستر حمایت می‌شود و به سلاحی تبدیل می‌شود که در نهایت چاک (که به یاد می‌آورید خدا است) و آمارا را شکست می‌دهد. بدین ترتیب آن تعادل ظریف بد و خوب را حفظ می‌کند. ایده تعادل کیهانی یا دوگانگی چیز جدیدی نیست. ما آن را در ادیان شرقی همیشه با مفهوم یین و یانگ می‌بینیم که نشان می‌دهد نور و تاریکی نیروهای مخالف نیستند بلکه نیروهای مکملی هستند که برای ایجاد یک سیستم پویا در تعامل هستند.

به عبارت دیگر، نور سایه ایجاد می‌کند. مسلماً بزرگترین مشكل این نشانه‌ها این است كه جهان بر تعادل خیر و شر عمل می‌كند تا پیروزی خوب بر شر، این است كه آنها پیام اصلی همان الهیات را كه از داستان‌هایشان استخراج می‌کنند، می‌پیچانند و ما توسط یک پروردگار مهربان و خیرخواه رستگار نمی‌شویم، همانطور که سریال سوپرنجرال نشان می‌دهد، بلکه با پشتکار خودمان برای انجام کار خوب و متعادل سازی هرج و مرج کیهانی جهان نجات پیدا می‌کنیم. کنایه‌آمیز است نمایشی که در آن از معارف کتاب مقدس – از فرشتگان، شیاطین، پیامبران، حتی ضد مسیح – استفاده می‌کند، هرگز درباره اساس مسیحیت، خود عیسی مسیح صحبت نمی‌کند تقریباً به نظر می‌رسد که نمایش‌هایی مانند Supernatural از ذکر مسیح پرهیز می‌کنند زیرا آنها می‌خواهند شخصیت‌هایی که خلق کرده‌اند مسیح باشند نه یک نیروی ماورا طبیعی.

بعد از 15 سال، بیش از 300 قسمت و همچنین اشک و خنده زیاد، سرانجام سریال Supernatural به پایان رسید. در دقایق پایانی قسمت نوزده، ما سوار شدن سم و دین وینچستر در غروب خورشید را در 67 Impala مشاهده کردیم که به دنبال آن مونتاژی از بهترین لحظات نمایش پخش شد و چقدر پایان مناسبی برای این سریال دیدنی و جذاب می‌شد. ولی حیف که قسمت بیستمی هم به عنوان فینال ساخته شد.

خداحافطی احساسی بازگران و عوامل سوپرنچرال را اینجا ببیند.

تاریخ ارسال : ساعت ۰۷:۰۸ در تاریخ ۵ دی ۱۳۹۹ تعداد نظرات : بدون نظر
  • ژانر:بیوگرافی, درام, رمانتیک
  • کارگردان:Francis Lee
  • نویسنده:Francis Lee
  • زبان:English, French
  • ستارگان:Fiona Shaw, Saoirse Ronan, Kate Winslet
  • مدت زمان:120 دقیقه
  • امتیاز:6.4 از 2,796 رای
  • تاریخ انتشار:13th November 2020
-ammonite-katewinslet-SaoirseRonan

خلاصه داستان:

فیلم آمونیت Ammonite درخشش خاموش خود را از کیت وینسلت و سیرشا رونان بدست می‌آورد

فیلم آمونیت ammonite به نویسندگی و کارگردانی فرانسیس لی، یکی از فیلم‌های مورد انتظار در جشنواره امسال بود و هنگامی که اولین بار در سال 2019 اعلام شد که کیت وینسلت Kate Winslet و سیرشا رونان Saoirse Ronan  در یک درام عاشقانه مربوط به دیرین شناس مری آنینگ و شارلوت مورچیسون در قرن 19 بازی می‌کنند جنجال و گفتگوی زیادی را برانگیخت.

فیلم آمونیت هم با درخشش کیت وینسلت و سیرشا رونان به لیست طولانی از داستان‌های عشق ممنوع می‌پیوندد. این عنوان از کار مری گرفته شده است، در حال شکافتن سنگ‌های باستانی برای دیدن آنچه در داخل است. مری آنینگ، باستان شناس انگلیسی در فسیل، بینش و خرد می‌یابد و در پشت نگاه سنگی او، شور و اشتیاقی کمین کرده که تا زمانی که زن دیگری وارد زندگی او نمی‌شود، بروز نمی‌کند.

یک عاشقانه مفصل و پرشور که عشق را در ریاضت اقتصادی و انزوایی خود خواسته پیدا می‌کند. دانشمندی که تنها عشق به یادگیری، وجود خسته او را حفظ می‌کند و به عنوان یک زن در اواسط قرن نوزدهم تنها بخش کوچکی از شناخته شدن را کسب کرده است در حالی که شایسته شهرت و معروفیت است. اما آنینگ (با بازی کیت وینسلت) زندگی احترام‌آمیز و تأییدی را که شایسته اوست، به دست نیاورده و در ساحل سنگی لایم رجیس انگلیس با وزش بادهای شدید زحمت می‌کشد و از مادر سختگیر و بیمار خود (جما جونز) مراقبت می‌کند و مشغول فروش سوغاتی‌های براق و صیقلی به گردشگران عبوری است. اما اشتیاق واقعی او این است که سنگ‌های بزرگ را کنده و با دقت و تخصص چشمگیر، آثار زیبا و یادگارهای جالب در داخل آنها را پیدا کند. می‌توان گفت فیلم مارک دیرین شناسی عاطفی خاص خود را دارد، داستان، لایه لایه‌های جذاب رازهای دفن شده مری را کاوش و به آرامی آنها را فاش می‌کند.

معرفی سینمای اروپا در کویین مدیا

یکی از اولین صحنه‌هایی که از او مشاهده می‌کنیم این است که از صخره‌ای بالا می‌رود، سنگ بزرگی را سست می‌کند و سپس به پایین می‌لغزاند. این سنگ خرد می‌شود تا یک اثر فسیل شده در درون آن آشکار شود: یک آمونیت، یک نرم تن منقرض شده با الگوی مارپیچی قابل روایت. این یکی از عناصر جذاب طبیعت است، همچنین نمادی برای سرگیجه، برای سقوط عاطفی گیج کننده‌ای است که مری به زودی در آن قرار خواهد گرفت.

ورود شارلوت مورچیسون (Saoirse Ronan) و شوهرش (جیمز مک آردل)، همه چیز را زیر پا خواهد گذاشت. شارلوت، با بازی نفیس خانم رونان، اگر از آنچه شوهرش مالیخولیای خفیف می‌نامد رنج نبرد، قطعا تخت‌تاثیر افسردگی جدی ناشی از سقط جنین است، او که درخشندگی کلاسیک طوری دارد برای درمان به هوای تازه دریا احتیاج دارد.

شوهر شارلوت از آنینگ می‌خواهد که از همسرش مراقبت کند. او با ناخوشنودی قبول می‌کند. زنان عاشق می‌شوند و Ammonite، که عنوانش از آن پوسته‌های فسیلی مارپیچ گرفته شده است، خودش را متعهد می‌کند تا این عاشقانه مخفی را کاوش کند، که با تمام نشانه‌ها – از دوره‌ای که در آن زندگی می‌کنند تا زن ستیزی مردان – شانسی ندارد.

 

کیت وینسلت بهترین عملکرد خود را در آمونیت، جالب و پرشور ارائه می‌دهد

این یک واقعیت ساده و غیرقابل بحث است که همه ما لیاقت فیلمی را داریم که در آن وینسلت و رونان، متخصص زنان پیچیده، عاشقانی بعید را بازی می‌کنند. به کیت وینسلت وظیفه بازی در نقش یک زن فوق العاده باهوش، کاملاً سرکوب شده که در دوره‌ای متحجرانه زندگی می‌کند، داده شده. حتی با وجود اینکه روند فیلم او را تا حدی قابل پیش بینی می‌کند، اما تماشای نرم شدن کند اما قطعی رفتار مری نسبت به شارلوت لذتبخش است. یک اتفاق نسبتاً ناگهانی، رودریک شوهر شارلوت را به یک مسافرت کاری می‌فرستد، در حالی که شارلوت همچنان برای استراحت پیش مری باقی می‌ماند. عشق آنها شبیه رابطه مادر و کودک آغاز می‌شود. ظرافت استخوان‌بندی و چهره کلاسیک شارلوت باعث ایجاد احساس محافظت در مری و نرم شدن رفتار خشن او می‌شود. با کاهش مالیخولیای شارلوت و قدرت و اشتیاق طبیعی‌اش به زندگی، عملکرد سیرشا رونان به طور پیوسته درخشان‌تر می‌شود.

معرفی، نقد و بررسی فیلم‌های آمریکا و آسیا

مری بیشتر به برقراری ارتباط غیر کلامی عادت کرده است، با نگاهی سخت و خیره و یا مکث‌های ناراحت کننده، و هر یک از سکوت‌های او در عملکرد خارق العاده کیت وینسلت معنی‌دار می‌شود. او با یک راه رفتن سنگین، اغلب با کت ضخیم و دامن چهارخانه ساده ( لباس‌های زیبایی که توسط مایکل اوکانر طراحی شده است)، با عصبانیتی کنترل شده از زنی که مجبور شده است برای هر پنی بجنگد شایسته است که برای بهترین اجرایش از زمان “میلدرد پیرس” (که در آن او بار دیگر نقش قهرمانی از طبقه کارگر را بازی کرد) حسابی تشویق شود.

 

فیلم “پرتره بانویی در آتش” و “آمونیت”

نقد و بررسی فیلم آمونیت ammonite به ناچار با یک نسخه اخیرا منتشر شده مقایسه خواهد شد: “پرتره بانویی در آتش” از سلین سایاما.

مانند پرتره زنی در آتش از «سلین سایاما»، آمونیت هم توسط ساحلی دور افتاده یک اتوپیا ترسیم می‌کند که در آن دو زن می‌توانند به دور از نگاه حق به جانب و گستاخانه مردان عاشق هم شوند و مانند سایاما، فرانسیس لی قصد دارد دستاوردهای چشمگیر زنان را برجسته کند، به ویژه آنهایی که در طول تاریخ توسط مردان نادیده گرفته و پاک شده است. به نقل از لس‌آنجلس تایمز. جای تعجب ندارد که شات‌های آغازین این فیلم (فیلمبرداری توسط استفان فونتین) از خدمتکاری است که کف زمین موزه را می‌سابد و به سرعت به کناری رانده می‌شود تا بتوانند یکی از آثار باستانی «مری» را به آن جا منتقل کنند و آن را به نام یک مرد نمایش می‌دهند.

نگاهی اجمالی به رابطه بی پروا و اکتشافی بین این زنان، یادآوری محدودیت‌هایی که تصور عشق آنها را غیر ممکن می‌کند، نگاه‌های پیچیده‌ای که این زنان به جای بلند گفتن آنچه نمی‌توان گفت، به سمت هم پرتاپ می‌کنند از تشابهات دیگر در فیلم پرتره زنی در آتش با ammonit است. این فیلم‌ها دارای ویژگی‌های مشابهی هستند. هر دو قطعه تنظیم شده‌ای هستند که در سواحل بادی و خالی اتفاق می‌افتد که یک جفت عاشق غیر منتظره که به میل افرادی که زندگی آنها را کنترل می‌کنند با هم آشنا می‌شوند.

با این حال، در محتوای احساسی تفاوت‌های آنها بسیار زیاد است. فیلم آمونیت ammonite فیلم سلین سایاما مربوط به زندگی داخلی شخصیت‌های او بود (و نه تنها جفت اصلی او، بلکه سایر زنان مهم در اطراف آنها)، اما آمونیت چنین رویکردی نداشت. همچنین خویشتنداری لی موفقیت آمیزتر است. این فیلم هرگز سخنان آشکاری درباره سخت بودن شرایط یک زن قرن نوزدهم که عاشق زنی دیگر است و اینکه رویاهای یک زندگی مشترک شاد غیر ممکن است ارائه نمی‌کند، اگرچه مادر مری گهگاه نگاه‌های گزنده را به تصویر می‌کشد، اما این فیلم تهدید به کشف روابط نیست و واضح است که این عاشقانه مورد توجه عموم نیست و فرانسیس لی به مخاطبان خود اعتماد دارد که با حداقل اطلاعات این موضوع را درک کنند.

پایان‌بندی هوشمندانه فرانسیس لی

تفاوت‌های آشکار در سن، کلاس، شخصیت و ظاهر که این دو زن را از هم جدا می‌کند از بسیاری جهات آنها را به یک زوج ایده‌آل تبدیل می‌کند. در حالی که مری به کارهای روزمره خود ادامه می‌دهد، ما از نزدیک تصویر متضاد دست شارلوت را هنگام انجام کارهایی مانند نواختن پیانو و گلدوزی یک دستمال مشاهده می‌کنیم. هنگامی که سرانجام روابط عاشقانه شروع می‌شود، از طرف مری هنوز یک واقعیت دلهره‌آور وجود دارد که شارلوت، پس از بهبودی به نزد شوهرش در لندن و دنیایی که می‌تواند برای خودش بسازد بازمی‌گردد. اما در پایان، هنگامی که او نشان می‌دهد زنی است که از زندانی شدن امتناع ورزیده است تماشاگر را غافلگیر می‌کند.

آنچه آمونیت به آن احتیاج دارد، کاوش در عمق بیشتر و تصور بیشتر است – یافتن ماری آنینگ برای خود، برای حفاری آنچه در داخل او پنهان شده است.

بیوگرافی کوتاه از بازیگر نقش شارلوت

نام کوچک وی Saoirse سیرشا ایرلندی است و به معنای “آزادی” و  نام میانی او Una هم ایرلندی است و به معنی “وحدت” است. نام خانوادگی وی، رونان نیز ایرلندی است و به معنی “مهر کوچک” است. سیرشا رونان در دوازدهم آوریل ۱۹۹۴در برانکس، شهر نیویورک، ایالات متحده آمریکا از پدر و مادر ایرلندی مونیکا رونان (ملزم برنان) و پاول رونان بازیگر متولد شد. هنگامی که سه ساله بود، خانواده دوباره به دوبلین، ایرلند نقل مکان کردند. او اولین حضور تلویزیونی خود را با نقشی کم در چند قسمت از مجموعه تلویزیونی The Clinic (2003) انجام داد.

اولین حضور او در فیلم من هرگز نمی توانم زن تو باشم در سال 2007 بود. سیرشا رونان پس از حضور در فیلم Atonement (2007) که توسط جو رایت کارگردانی شد، شهرت جهانی یافت. در این فیلم با کیرا نایتلی و جیمز مک آووی هم بازی بود. این فیلم از نظر انتقادی و تجاری موفقیت آمیز بود و در سال 2008، Saoirse نامزد اسکار برای بازی در نقش خود شد. او یکی از جوانترین بازیگران زن شد که نامزد اسکار شد. او به کسب موفقیت و شهرت ادامه داد.

وی بین سالهای 2008 تا 2011 در چندین فیلم موفق از جمله City of Ember (2008) بازی کرد که باعث شد نامزد دریافت جایزه فیلم و تلویزیون ایرلند برای بازیگر نقش مکمل زن شد، وی برنده یک جایزه ساترن و یک نامزدی جایزه بفتا برای هنرپیشگی در فیلم استخوان‌های دوست‌داشتنی (۲۰۰۹) به کارگردانی پیتر جکسون شده‌است. در همان سال، سیرشا برای بازی در نقش هانا هلر، در فیلم هانا (Hanna) انتخاب شد. سیرشا بلافاصله پس از فیلم «هانا» در فیلم وایولت و دیزی (Violet & Daisy) به کارگردانی جفری اس فلچر، یک بار دیگر در نقش یک قاتل حرفه‌ای نوجوان ظاهر شد. سپس در فیلم بیزانتیوم با کارگردانی نیل جردن به ایفای نقش پرداخت. سیرشا در فیلم بعدی خود به نام میزبان (The Host) به کارگردانی اندرو نیکول نقش دختری به نام ملانی را ایفا کرد.

رونان در سال ۲۰۱۴ در دو فیلم هتل بزرگ بوداپست (The Grand Budapest Hotel) و رودخانه گمشده (Lost River) به ایفای نقش پرداخت. سپس به ایفای نقش در استکهلم، پنسیلوانیا (Stockholm, Pennsylvania) به نویسندگی و کارگردانی نیکول بکوید مشغول شد. در سال 2016، رونان نامزد اسکار دوم خود برای بروکلین (2015) شد. وی در سن 21 سالگی به عنوان دومین بازیگر جوان که دو نامزدی اسکار دریافت کرد، مورد توجه قرار گرفت. (جوانترین بازیگر آنجلا لانسبری است). در سال 2018، رونان نامزد سومین اسکار خود برای لیدی برد (2017) شد. وی دومین بازیگر جوان سینما (اولین جنیفر لارنس) است که سه بار نامزد اسکار قبل از 24 سالگی شده است. در سال 2018، رونان برای بازسازی فیلم Little Women (2019) با تیموتی شالامی همبازی می‌شود.

سیرشا رونان روی صحنه، ابیگل ویلیامز را در برادوی 2016 The Crucible به تصویر کشید. او که در ابتدا و از زمان نوجوانی به خاطر بازی در درام های دوره‌ای مورد توجه قرار گرفت اکنون افتخارات مختلفی از جمله جایزه گلدن گلوب و نامزدی چهار جایزه اسکار و پنج جایزه فیلم آکادمی انگلیس را دریافت کرده است. در سال 2020 آمونیت هم منتشر شد، نیویورک تایمز رونان را در لیست “25 بازیگر برتر قرن 21” در رتبه دهم قرار داد.

بیوگرافی کوتاه کیت وینسلت

کِیت الیزابت وینسلت (Kate Elizabeth Winslet) در ۵ اکتبر ۱۹۷۵ در شهر ردینگ انگلستان در برکشایر کانتی به دنیا آمد. پدرش راجر وینسلت و مادرش سالی بریج بازیگران نه چندان پرآوازه‌ای بودند و در کنار آن‌ها پدربزرگ و مادربزرگی داشت که یک مرکز تئاتر را اداره می‌کردند. کیت دو خواهر به نام‌های انا و بث و یک برادر به نام جاش دارد.

او در سن ۵ سالگی در نقش فرشته‌ها به روی صحنه رفت و در ۱۶ سالگی برای اولین بار در تلویزیون ظاهر شد. اولین فیلم سینمایی بلند که وینسلت در آن ایفای نقش کرد موجودات آسمانی (۱۹۹۴) به کارگردانی پیتر جکسون بود که کیت وینسلت برای بازی در این فیلم جایزه منتقدین فیلم لندن را دریافت کرد. سال بعد کیت در فیلم عقل و احساس به کارگردانی انگ لی ظاهر شد و برای اولین بار نامزد جایزه اسکار شد و برای این نقش چایزه بفتا را دریافت کرد.

دو فیلم بعدی او که در سال ۱۹۹۶ اکران شدند “جود” که بر اساس آخرین فیلم توماس هاردی ساخته شد و فیلم “هملت” از کنت برانا بود. در سال ۱۹۹۸، تایتانیک را بازی کرد و به شهرتی جهانی و دومین نامزدی اسکار دست یافت. او در سال ۲۰۰۰ در فیلم تاریخی “قلم پرها” (Quills) ظاهر شد که به آخرین روزهای سال‌های زندگی مارکی دو ساد می‌پردازد. او در سال ۲۰۰۱ در دو فیلم حضور پیدا کرد – معما (Enigma) و آیریس (Iris)  که سومین نامزدی کیت وینسلت در اسکار را برایش به همراه داشت.

وینسلت در سال ۲۰۰۴ فیلم تحسین شده The Eternal Sunshine of the Spotless Mind را از کارگردان معتبر و فرانسوی میشل گندری بازی کرد، با این فیلم برای بار چهارم نامزد دریافت جایزه اسکار شد. کیت در همان سال یعنی ۲۰۰۴ در فیلم “در جستجوی نورلند” (Finding the Neverland) نقش مقابل جانی دپ را برعهده داشت. پنجمین نامزدی کیت در اسکار در سال ۲۰۰۷ و در فیلم “فرزندان کوچک” (Little Children) اتفاق افتاد. او در فیلم همه مردان پادشاه (2006) با بازیگران مشهوری همچون شان پن و آنتونی هاپکینز همبازی بود و در جاده انقلابی (2008) دوباره در کنار لئوناردو دی کاپریو خوش درخشید و جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر زن درام را از آن خود کرد.

در همان سال کیت برای فیلم “کتاب خوان” جایزه بازیگران آمریکا و گلدن گلوب را دریافت نمود و در نهایت در فوریه همان سال، سرانجام برای همان فیلم “کتاب‌خوان”، در حالیکه برای ششمین بار نامزد دریافت اسکار شده بود، جایزه اسکار بهترین بازیگر زن را دریافت کرد. پس از آن در فیلم‌های کشتار (2011) با بازی جودی فاستر، مینی سریال میلدرد پیرس (2011) و روز کارگر (2013) ظاهر شد و سال 2015 برای بازی در فیلم استیو جابز بارد دیگر نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر زن نقش مکمل شد. او در سال ۲۰۱۵ در درام “خیاط زنانه” (The Dressmaker) نقش تیلی دوناژ را ایفا کرد.

او در سال 2020 در فیلم تحسین شده آمونیت در نقش باستان شناش برجسته مری آنینگ درخشان ظاهر شد.

 

 

 

 

 

تاریخ ارسال : ساعت ۱۶:۳۴ در تاریخ ۲۵ آبان ۱۴۰۰ تعداد نظرات : بدون نظر
  • ژانر:کمدی, درام, رمانتیک
  • کارگردان:Woody Allen
  • نویسنده:Woody Allen, Marshall Brickman
  • زبان:English
  • ستارگان:Woody Allen, Diane Keaton, Michael Murphy, Mariel Hemingway
  • مدت زمان:96 دقیقه
  • امتیاز:7.9 از 129,874 رای
  • تاریخ انتشار:25th April 1979
Manhattan- WoodyAllen

خلاصه داستان:

چرا “منهتن” وودی آلن ترین فیلم آلن تاکنون است؟

فیلم manhattan شاهکار دهه‌هفتادی وودی آلن بر آمده از نگاه شخصی او به دنیای اطرافش در مضمون و ایده‌های تماتیک است و در اجرا وام‌دار همان سینمای مهم دهه‌ هفتاد آمریکا و البته سینمای هنری اروپاست. شخصیت‌های فیلم همان شخصیت‌هایی هستند که ما می‌توانیم در جای‌جای سینمای آلن جستجویشان کنیم و ویژگی‌های مشترکی بین آن‌ها بیابیم،  اما نبوغ وودی آلن باعث شده تا هربار بتوانند ما را غافل‌گیر نمایند و طنازی و حرف‌های جدیدی را ارائه کنند.

آدم‌هایی که پی‌درپی در حال یافتن اشتباهات خود در زندگی هستند و این اشتباهات بازهم تکرار می‌شوند. اما این‌بار جغرافیا نیز به وضوح روی این آدم‌ها و تصمیماتشان تاثیرگذار بوده است. گرچه که ما چیزی به جز چند جای مهم از «منهتن» در نیویورک را نمی‌بینیم، اما نوع گفتار شخصیت‌ها، نوع برخوردشان با مسائل و با یکدیگر و البته پیشینه‌ای که خودشان به ما ارائه می‌کنند، قطعا در فهم بهتر این تاثیرگذاری عیان است. وودی آلن در دهه‌ای که فیلم‌‌های مهمی از محیط‌ها آمریکایی ساخته شده و موثر بودن جغرافیا در سینما، به واسطه فاصله گرفتن سینمای آمریکا از شاخصه‌های کلاسیک خود و نزدیک شدن به شاخصه‌های سینمای اروپا، در فیلم‌ها نمایش داده شده‌اند (مهم‌ترین آن‌ها پدرخوانده در اوایل دهه هفتاد و راننده تاکسی در اواسط این دهه) در اواخر این دهه با نگاهی متفاوت نسبت به این جغرافیا پا به عرصه می‌گذارد. نگاه او نه مثل کاپولا بدبینانه و نه مانند اسکورسیزی خشمگین است، او نگاهی متعادل‌تر را ارائه می‌دهد و تمرکز خود را برپایه روابط انسانی بنا می‌نهد. جایی که آدم‌ها در جغرافیا غرق شده و باید زندگی کنند. آدم‌های فیلم نه از روی بدی و دل‌سنگی بودنشان، بلکه از روی عشق و علاقه به زندگی است که تا این حد تلاش و کوشش می‌کنند و شاید نمایش آن طلوع خورشید در انتهای فیلم نشانگر این باشد که آلن قصد نداشته که سیر تغییرات شخصیت‌ها را در این برخوردها و کشمکش‌ها نشان دهد، بلکه او تنها تا پیش از شروع تغییرات را به ما نشان داده و حالا آن آفتاب برآمده از میان ساختمان‌های بلند، می‌تواند یک زندگی جدید را نوید دهد.

به قلم: “عباس نصراللهی”

تاریخ ارسال : ساعت ۱۹:۲۵ در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۹۹ تعداد نظرات : بدون نظر